تبليغاتX
نامه های ایرونی

نامه های ایرونی

اختلاط های روزانه

در ساعات اولیه ی صبح اول ژانویه ی ۱۹۹۹ از یک میهمانی بر می گشتیم، همراه دوستی به خانه اش در کناره ی شهر پاریس می رفتیم که در گفتگوهای مستانه در مترو، به فکر خانه ی شخصی افتادیم! به خانه هم که رسیدیم، ساعاتی جلوی قامپیوتر نشستیم و طرح و نقشه هایمان را برای خانه ی شخصی پیاده کردیم و ...

هفت هشت ماه بعد، دوستمان صاحب خانه شد! من اما هم چنان از این معمار به آن مهندس، مراجعه می کردم. تا اواخر مارس ۲۰۰۷، با هفده مهندس و معمار و شرکت ساختمانی وارد مذاکره شدیم، گاه طرحی هم ریختند و نقشه را تا جایی پیش بردند. یکی شان تا آنجا پیش رفت که وادارم کرد زمین را و پلاک را هم بخرم و ... کلی هم خرج مصالح کردیم و ریختیم روی زمین! اما این یکی هم غیب شد، مثل آنهای دیگر، نقشه را در جایی رها کرد و گم و گور شد. گفتم شاید خیال می کنند طرح یک ویلای چند طبقه در کناره ی مدیترانه در سر دارم، با جاکوزی و استخر و سونا و نمی دانم چه و چه. همین که می فهمند به یک خانه ی قدیمی و ساده فکر می کنم، توی ذوقشان می خورد ... وگرنه چطور می شود این همه مهندس و معمار، از شمال غربی ایالات متحد، تا اروپا و حتی اصفهان و خراسان رضوی خودمان، هرکدام در جایی و به بهانه ای جا بزنند!

فروردین گذشته، یعنی یازده ماه پیش، روزی از سر بی حوصلگی قضیه را با محمدخان "خط خطی" در میان گذاشتم و ...

ای کاش از ابتدا سراغ محمد رفته بودم. به راستی این مرد، عجب پشت کاری دارد! خونسرد و آرام پیش رفت، برای هر ناز و کرشمه، نسخه ای پیچید و بی هیچ انتظار و توقعی، پخته و تجربه دیده، واسطه شد و مرا به یکی دو مهندس و معمار معرفی کرد و به شرکت های ساختمانی جورواجور برد و... با همه ی ادا و اطوارهای دو طرف ماجرا ساخت و پادرمیانی کرد و نارسایی های کار معماران و طراحان و برنامه ریزان را خودش جمع و جور کرد، داوطلبانه جاهای خالی را پر کرد و هرجا ناامید می شدم، امیدواری می داد و ... باری، کاری کرد تا بعد از هشت سال دربدری و چهار سال اجاره نشینی، که خودش تجربه ای بود جانانه، بالاخره از راه دور، صاحب خانه شدیم!

حالا که در آستانه ی نوروز، مشغول اسباب کشی ام، لازم بود تا سوای تشکر از محمدخان خط خطی و مهندس خامنه زاده و سرکار خانم مهندس ایرجی راد، از همه ی دیگران بابت یاری شان در این سال ها تشکر کنم. از همه ی آنها که در این چهار ساله آمدند، سراغی از من گرفتند، گاه مدتی ماندند و از گرما و مهربانی دریغ نداشتند، از همه، به راستی سپاسگزارم. بی شما چگونه ممکن بود تا همین جا هم بیایم و بمانم؟ صمیمانه بگویم که بودن شما در تمام این مدت، بزرگ ترین انگیزه ی من برای ادامه ی کار بوده است.

یک تشکر بزرگ هم به یک نفر بدهکارم، از صمیم قلب، به سعیدخان حاتمی که بی ادعا و بی حرف، یاری هایش به وبلاگستان فارسی به راستی تاثیر گذار و ارزشمند است، همیشه هم با زبان و رویی خوش آماده ی کمک بوده و هست. شاید بی سعید حاتمی، از دوستانی چون شما هم محروم می ماندم. او بانی ارتباط بوده و با وجود کار و درس و سر و همسر، انگاری همیشه یک ساعت بیست و پنجم در شبانه روزش هست که بی دریغ در اختیار وبلاگستان فارسی بگذارد. خبرش را هم دارم، کم و بیش، که در همه ی زمینه های زندگی همین طور خوش برخورد، موفق و آزاده است، بی لاف و دروغ! 

خوب، فکر کنم از شر "نامه های ایرونی" هم راحت بشویم و نفسی بکشیم، به اتفاق، بخصوص که دیگر آنقدر "نامه ها..." و "ایرونی ..." زیاد شده که جایی برای "نامه های ایرونی" نمانده! همان بهتر که جل و پلاس را از وبلاگستان بیرون بکشیم. اما تا در خانه ی جدید جا بیافتم و کوهی از مطلب و اثاثیه را در اتاق ها جا بدهم، چند ماهی وقت می برد. فکر کردم فعلن کف اتاق ها را با یک گلیم یا جاجیم "ایرونی" بپوشانم و گل و سنبل و متکایی بگذارم و نوروز امسال را بهرحال در همین اتاق های نیمه خالی خانه ی تازه از عزیزان پذیرایی کنم تا دیدارهای شما، شوق جنبیدن و مرتب کردن و چیدن وسایل را در من بیدار کند و سریع تر کار کنم.

برای یافتن آدرس تازه، کافی ست بین علی و اوحدی یک خط فاصله بیاندازید. این طور:

ali-ohadi

و البته برای آن که "ناکام" نشوید، "دات کام" را هم در انتها فراموش نکنید! وعده ی دیدار در اینترنت، دست چپ، در اول، پلاک یک! این وبلاگ را هم به زودی تعطیل می کنم.

امید که چهارشنبه سوری خوش گذشته باشد و "زردی" ها را داده باشید و "سرخی" گرفته باشید. روز ۲۴ اسفند، سالروز تولد رضاخان میرپنج که برای انتخابات انتخاب شده هم، بجای من کلی بخندید!

نوروزتان شاد، و سرسبزتر از پار و پیرار باد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت   توسط علی ابن عباس 

ستاره ها را می بینی؟

 

صبح اول وقت دوشنبه، اخمو بنشینی پشت میز، کامپیوتر را روشن کنی، و بعد ... تمام تاریخ و فرهنگت را در یک لطیفه ی کوتاه و زیبا تماشا کنی. از این کوتاه تر و گویاتر نمی شود! ممنونم ماندانا. با عرض معذرت، کمی در متن فارسی دست برده ام؛

 

"شرلوک هولمز"، کارآگاه معروف انگلیسی، و معاونش "واتسون" رفته بودند صحرانوردی. شب چادری زدند و زیرش خوابیدند. وسط های شب هولمز بیدار شد و چشمش به آسمان افتاد. واتسون را بیدار کرد و گفت؛ اون بالا را نگاه کن. چی می بینی؟  "واتسون" نگاهی کرد و گفت؛ میلیون ها ستاره! "هولمز" پرسید؛ خب، چه نتیجه ای می گیری؟ "واتسون" نگاهی کرد و گفت؛ والا، از نظر روحانی نتیجه می گیرم که خداوند، بزرگه و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی هم نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی هم نتیجه می گیرم که چون مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه بعداز نصف شب باشد. نظر شما چیه، عالیجناب!

"شرلوک هولمز" مکثی کرد و گفت؛ نظر من اینه که تو یه احمق به تمام معنایی! چون اولین و مهم ترین نتیجه ای که بایستی می گرفتی اینه که چادر ما را دزدیده اند!
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی دویست و چهارم

 

عده ی انگشت شماری از یاران "لنین" رهبر انقلاب بلشویکی روسیه، توانستند از تصفیه های مرگبار دوران استالین جان سالم به در ببرند و بعدها به مرگ طبیعی بمیرند. یکی از این افراد، "مولوتوف" بود که در دفتر مرکزی حزب، به مدارج مختلف رسید و دورانی دراز، همه کاره ی استالین بود و هم چنان تا دوران خروشچف و بعداز آن ماند تا به مرگ طبیعی مرد. این همان مولوتوفی ست که کوکتلی معروف دارد که خود حضرتش نساخته. در اواخر جنگ دوم که اتحاد شوروی برخی کشورها از جمله "فنلاند" را اشغال کرده بود، مولوتف وزیر جنگ استالین بود. در آخرین زمستان جنگ، از جمله اشکال مقاومت مردم و سربازان فنلاندی در مقابل قوای اشغالگر شوروی، یکی هم این بود که شیشه های ودکا را پر از مواد سوختنی می کردند و بر سر آن فتیله ای می گذاشتند و پیش از پرتاب به سوی سربازان شوروی، فتیله را روشن می کردند. مردم و سربازان فنلاندی این بطری ها را که بظاهر "مخلوط" بود، "کوکتل مولوتف" می نامیدند تا بصورت سمبلیک بگویند از آقای مولوتوف وزیر جنگ، به این صورت در فنلاند پذیرایی می کنند. ظاهرن این کار نتیجه هم داد و قوای شوروی بر خلاف خیلی کشورهای دیگر، فنلاند را پس از جنگ ترک کرد.

باری، این را می گفتم که چند نفری بیشتر نظیر مولوتف نبودند که عین "گربه ی مرتضا علی" خودمان، از هر طرف که رهایشان می کردند، با پا به زمین می نشستند و در حالی که بسیاری از هم پالکی ها و یارانشان، به جرم خائن، "ریوزیونیست"(تجدید نظر طلب) و "اپورتونیست"(سازشکار) در سیاهچال های سیبری پوسیدند یا سر و تن به تیغ و تیر استالین سپردند، ایناان تا دوران بعدی زنده ماندند. مثلن از برنامه های ضد استالینی خروشچف هم به سلامت گذشتند که سعی داشت با رو کردن دست استالین، قدرت همدستانش را در کمیته ی مرکزی کم کند، و اگرنه مثل استالین با نابودی فیزیکی، بلکه با نابودی روحی، روی رقیبان را کم کند. جالب است که تمامی روش های "ک. جی. بی" این روزها در جزیره ی ما هم به عینه تکرار می شود، چه از نوع استالینی اش، و چه از نوع خروشچفی اش. ما از ابرقدرت ها تنها در روش های پلیسی و شکنجه و کشت و کشتارشان کمک می گیریم. پیش از انقلاب نوع آمریکایی اش را تجربه کردیم و بعد از انقلاب نوع روسی اش را وارد کرده ایم.

داشتم از جناب خروشچف می گفتم که خودش هم در دوران استالین در دفتر مرکزی و از بزرگان بود، اما بعدن چنان حرف می زد که انکار همان دیروز به دنیا آمده است. چه ساده است قضاوت، وقتی آدم بر تپه های بلند تاریخ نشسته باشد و مثلن آدم هایی مثل مولوتوف، خروشچف و سوسولف و که و که ی دیگر را "گربه ی مرتضا علی" بخواند. آدم هایی که نظیرشان همه جا پیدا می شود. آدم هایی که خرما را بدون اندازه گیری هسته اش می خورند، و مثل جد بزرگوارمان، هنگام دفع هسته دچار مشکل می شوند. سیاست هم مثل خوردن خرماست، آدم باید اول هسته اش را جایی در آن پایین ها امتحان کند تا اگر "کالیبر"ش اندازه است، وارد بازار سیاست شود. بهرحال ترس از مرگ و بخطر افتادن جان شیرین، در همه هست، منتها اندازه اش کم و زیاد می شود. گاهی هم هستند که بمجرد گرفتاری چنان بر می گردند که از خود پاپ هم کاتولیک تر می شوند! و گاه به جای کلاه، سر را با کلاه می آورند! آدم بهتر است قضاوت نکند، چون معلوم نیست اگر خودش در چنان موقعیتی گرفتار آمد، چه خواهد کرد.

 

بهرحال، سال ها از این دوره ی تاریخی می گذرد تا آقای احسان طبری، کمونیست هفتاد ساله ی ایرانی در ده روز اول زندان در جمهوری، ناگهان به آغوش اسلام باز می گردد و مصاحبه ها می کند و کتاب می نویسد در شرح احوالات اسلام و غیره و غیره. این کمونیست اسلام پناه، در "کژراهه"، کتابی از مجموعه ی گفتارهایش در زندان، به تاریخ اتحاد شوروی هم می پردازد و از جمله به مولوتوف، سوسولف، گرومیکو، کاسیگین و دیگران هم اشاره هایی دارد. آقای طبری برای آن که نشان دهد چگونه همه ی آنها در جنایات استالین سهم داشتند، در یکی از بخش های شیرین کتابش "کژراهه"، بطور اختصار به توجیهات حضرت خروشچف در مورد همکاری با استالین می پردازد و از جمله در صفحه ی ۱۱۵ می فرماید:

"خروشچف در دفاع از خود می گوید؛ اگر مخالفت می کردیم، کسی حرف ما را باور نمی کرد. در میان مردم منزوی می ماندیم و نابود می شدیم". آقای طبری اضافه می کند که؛ "این فقط یک بهانه بود! بنا به شهادت خود وی (خروشچف) دو عضو پولیت بورو (دفتر یا هسته ی مرکزی حزب) یعنی "یوستی شف" و "یاکر"(به کارهای استالین) اعتراض کردند و اعدام شدند ولی زیر بار زور نرفتند و اگر این روش همه گیر می شد، استبداد استالین پدید نمی آمد".

یعنی اگر آدم ها تن به تیغ و تیر می سپردند، دیکتاتور از خون خسته می شد. امروز می دانیم که فضای سیاه و تاریک دوران استالین، با وجود هزاران "گم شده"، "اعدام شده"، "فراموش شده" و "نابود شده"، با آن همه خون هم متوقف نشد. با این همه گیریم که قضاوت آقای طبری تازه مسلمان درست باشد و بپذیریم که خروشچف بهانه می آورد و اگر اعتراض کرده بود و کشته می شد، چرخ استبداد استالین متوقف می گشت. پرسش این است که برادر؛ تو که لالایی بلدی، چرا خودت خوابت نمی برد؟
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

ما گل های خندانیم، فرزندان ایرانیم

 

در صندوق خانه ی کوچکی که پشت اتاقمان بود، تمام کتاب های درسی مدرسه را نگهداشته بودم. مدرسه تمام شد و به مرکز آمدم. در اتاق های دانشجویی و خانه های مشترک، جایی برای آن یادگاری ها نبود. پس همه شان در کنار خیلی از کتاب هایی که در دوران مدرسه خوانده بودم، در خانه ی پدری ماند... به امید که صاحب خانه شویم و ماترک را به خانه ی خودمان منتقل کنیم. هنوز اما چندی از صاحب خانه شدنمان نگذشته بود که طوفان شد، و فکرها و نقشه ها همه بر باد رفت. هشت سالی از ابتدای مهاجرت هم به ویلانی در  سرزمین های دور و نزدیک طی شد تا به اینجا رسیدم و ماندنی شدم. تا ما به سامان برسیم، خیلی از بسامانی ها نا بسامان شد. پدر و مادر پیر و تنها هم خانه را فروختند و آپارتمان نشین شدند... و در آپارتمان کوچک پیرزن و پیر مرد، جایی برای آن یادگارها نبود. پس لابد دور ریخته شدند.

 

چند سال پیش، در سفری به وطن، پیش آمد تا کتاب های فارسی را که در سال های اول مدرسه تدریس می کنند، ببینم. و بعد کشیده شدم به مرور کتاب های درسی امروزی. دلم برای بچه ها که باید چه چیزها می خواندند، گرفت. از آن بدتر مقایسه ی ناخوش آیند این کتاب ها با آنچه ما داشتیم، بود. از هر طرف که نگاه می کردم، متاسفانه کتاب های گذشته روحیه و فضایی بهتر داشتند. از آشنایی که در کتاب خانه ی مرکزی کار می کند، پرسیدم؛ می شود جایی نسخه ای از کتاب های گذشته پیدا کرد؟ خندید! کسی را هم نمی شناختم که آن کتاب ها را نکهداشته باشد.

چند وقت پیش، بصورتی غیر منتظره، ماندانا خانم بیست تصویر از کتاب دوم دبستان آن سال ها برایم فرستاد. با شوق نگاهشان کردم و ... نه! از تفاوت های انگشت شمارشان این بود که این همه گرفته و عزادار نبودند. هوس کردم عکس ها را با شما شریک شوم، ببینم قضاوتم تا چه حد درست است.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

خبرهایی از مرکز جهانی "مهرورزی"

خلاصه ی خبر از اخبار روز:

به گزارش خبرنامه امیرکبیر، یکشنبه ۱۱ شهریور، ساعت ۱۱ شب قاضی حداد در بند ۲۰۹ زندان اوین حاضر و از سه دانشجوی بازداشتی می خواهد به خانواده های خود اعلام کنند که روز دوشنبه ملاقات خواهند داشت. قاضی حداد همچنین به دانشجویان می گوید اولین جلسه دادگاه آن ها اواخر شهریور به صورت غیرعلنی برگزار خواهد شد و وکلای دانشجویان هم حق حضور ندارند.
خانواده احمد قصابان و مجید توکلی پس از اطلاع از امکان ملاقات با فرزندانشان در آخرین ساعات روز یکشنبه، قصد داشتند از مشهد و شیراز به سمت تهران حرکت کنند که در نهایت خانواده احمد قصابان موفق می شوند خود را به تهران برسانند.
ملاقات دانشجویان شکنجه شده دانشگاه امیرکبیر در روز دوشنبه با حضور بازجو بوده و این دانشجویان از توصیف شرایط شان پس از انتقال به سلول انفرادی و قطع تماس های تلفنی و ملاقات ها، منع می شدند. دانشجویان در طول مدت ملاقات از سوی بازجو تهدید می شدند که اگر سخنانی خارج از چارچوب مدنظر وی به خانواده خود بگویند، ملاقات قطع می شود.
خانواده احمد قصابان و احسان منصوری به خبرنامه امیرکبیر گفتند از آن جا که فرزنداشان قبلا درخواست کرده بودند که هر سه در یک بند عمومی و در کنار هم باشند، پس از انتشار نامه های ایشان مبنی بر شکنجه شدن و اجبار به اعتراف دروغ در بند ۲۰۹، مسئولین این بند آن ها را از اتاق های عمومی بند ۲۰۹ خارج کرده و هر سه نفر را به انفرادی منتقل می کنند. دانشجویان پس از انتقال به سلول انفرادی در اعتراض به شرایط نگه داری خود دست به اعتصاب غذا زده اند. پس از گذشت ۵ روز از اعتصاب غذای این سه دانشجو و هم زمان با پخش خبر سخنان قاضی مرتضوی در رسانه ها، مسئولین بند ۲۰۹ دستور انتقال هر سه نفر را به یک سلول صادر می کنند. 
روز دوشنبه قاضی حداد از خانواده این سه دانشجو خواست به دفترش مراجعه کنند. قاضی حداد در حضور خانواده ها بار دیگر بحث شکنجه ها را تکذیب کرده و خانواده این سه دانشجو را از پخش اخبار فرزندانشان در سایت خبرنامه امیرکبیر بر حذر داشته است. قاضی حداد در مقابل اعتراض خانواده ها در خصوص عدم حضور وکیل در جلسه دادگاه با تکذیب اظهارات خود، مدعی شده از زمان صدور کیفرخواست وکلای مدافع دانشجویان می توانند به پرونده آن ها دسترسی داشته باشند. ۲۰ روز پیش حداد اعلام کرده بود کیفرخواست در خصوص پرونده این سه دانشجو طی «امروز یا فردا» صادر خواهد شد.
خانواده دانشجویان شکنجه شده به خبرنامه امیرکبیر گفتند حداد حرف جدیدی نزد و به نظر می رسید صرفا به منظور جلوگیری از حضور ما در مقابل دفتر سازمان ملل برای ملاقات با "لوئیز آربور"، در زمان حضور ایشان در دفتر سازمان ملل ما را به دفتر خود فراخواند.
گفتنی ست که هنگامی که پدران دانشجویان بازداشت شده در دفتر حداد حضور یافته بودند، مادران این دانشجویان مقابل دفتر سازمان ملل رفته تا با کمیسر حقوق بشر سازمان ملل دیدار کنند که در مقابل دفتر سازمان ملل از سوی نیروهای امنیتی مورد ضرب و شتم قرار گرفته بودند. نیروهای امنیتی قصد بازداشت تجمع کنندگان را داشتند که با وساطت شیرین عبادی، نیروهای امنیتی ایشان را آزاد کرده اند.

خلاصه شده از خبرنامه "اميرکبير"

مرتضوی مديران مسئول چهار روزنامه ی سراسری چاپ تهران را به دفتر خود احضار کرده و فيلمی از اعترافات دانشجويان بازداشتی اميرکبير برای آنها نمایش داده است. اين فيلم، در اولین جلسات بازجويی دانشجويان، پس از دستگیری تهيه شده و دانشجويان مزبور در اتاق بازجويی زندان ۲۰۹ کنار يکديگر نشانده شده اند و به اتهام توهين به مقدسات اقرار می کنند.

به روایت دست اندرکاران روزنامه ها، دانشجويان بازداشتی ظاهری بسيار آشفته داشته اند و موهای سر و صورتشان بلند و نامرتب بوده است. آنها لباس مخصوص زندان به تن داشته اند و فيلمبرداری در اتاقی تاريک و کم نور صورت گرفته است.

مرتضوی سپس از مديران مسئول روزنامه ها خواسته تا از نوشتن حتی يك كلمه درباره ی اين سه دانشجوی دانشگاه اميركبير، خودداری كنند و تهديد کرده که در صورت سرپيچی، با توقيف روزنامه مواجه می شوند. او همچنين افزوده که آنها حق ندارند با هيچ مقام رسمی درباره ی دانشجويان مصاحبه کنند!
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی دویست و سوم

 

شده به پنجره ای در بلندای عمارتی چهل و چند طبقه نگاه کنی و بگویی؛ پشت آن پنجره کی نشسته یا ایستاده؟ چه می کند؟ آن زن یا مرد یا کودک یا هر که هست، به فکرش می رسد که "در این قعر هزاران پایی" کسی دارد به او فکر می کند؟ ...

روزانه ده ها اتفاق در جهان سیاست رخ می دهد که از چشم باشندگان جهان مخفی می ماند. سال ها یا دهه ها می گذرد تا یکی از این هزار بر ملا شود. آن وقت آنها که با خبر می شوند، می خندند و بر احوال نحیف و درک ناپخته ی مردمان "دیروز" دل می سوزانند. همین هوشمندان که می خندند اما نمی دانند که در همان لحظه، خود بازیچه ی نمایش سیاستمند یا سیاستگرانی هستند که صحنه چرخان نمایش "امروز" اند. و گاه با چه اعتماد و اعتقاد و عشقی به ساز صحنه چرخان سیاست، می رقصند بی آن که ذره ای باور کنند که احساسات و عواطف صادقانه شان به بازی گرفته شده است...

یادم نیست فکرم از کجا به کجا کشیده می شد، یا در اصل می پرید، که دفعتن یاد یکی از این بازی های مضحک افتادم که سال ها پیش در کتاب خاطرات سیاستمداری خوانده بودم. صحنه ای خنده دار، و در عین حال اشک آور. نیم ساعتی در کتاب مربوطه گشتم تا حکایت را پیدا کردم اما دیدم پیش از شرح واقعه، باید کلی توضیحات بدهم تا به عمق مضحک بودن قصه پی ببری.

سال آخر جنگ دوم جهانی ست، رضاشاه رفته، ایران هنوز در اشغال قوای متفقین است، یک آزادی نیم بند باضافه ی خر تو خری تماشایی در جریان است، حزب توده دو سه سالی ست تاسیس شده و حالا هشت نماینده هم در مجلس شورای ملی دارد، اقلیتی به نام "فراکسیون توده ای ها". اقلیت سی چهل نفری هم از ملیون به رهبری دکتر مصدق، در مقابل اکثریتی به رهبری سید ضیاء طباطبائی که از طرفداران سیاست انگلیس اند و تعدادشان نصف نمایندگان، یعنی پنجاه نفر است. استالین در مقابل نفت جنوب که در دست انگلیسی هاست، تقاضای امتیاز نفت شمال را کرده و قوای شوروی هنوز ایران را ترک نکرده و آذربایجان و... در این اوضاع و احوال، قوام السلطنه مامور تشکیل کابینه می شود و از جمله قول می دهد که قضیه ی نفت شمال و اشغال ایران و مشکلات دیگر را حل و فصل کند. اما پیش از همه باید از مجلس کسب اعتبار کند تا بتواند نخست وزیر شود. اکثریت مجلس به رهبری سیدضیاء با برنامه های قوام، بخصوص مذاکره بر سر نفت شمال با شوروی، موافق نیستند(این انگلیسی ها با آن چشم های چپشان). پس قوام رای اعتماد نخواهد آورد... اما ... ایرج اسکندری یکی از هشت نماینده ی حزب توده در خاطراتش می نویسد؛(خلاصه شده. توضیحات داخل پرانتز از من است)

"فراکسیون ما(توده ای ها) به قوام رای تمایل داد و شاه او را مامور تشکیل دولت کرد. اکثریت مجلس با او(قوام) مخالف بود... انگلیسی ها هم مخالف بودند که قوام با شوروی ها مذاکره کند، پس تصمیم به برانداختن قوام گرفتند. ما برای این که این اتفاق نیافتد یک سیستم البته ابستروکسیون (حرکتی انحرافی) درست کردیم و چون چندان وقتی برای خاتمه ی دوره ی مجلس باقی نمانده بود ... در شهر روزنامه فروشی را که روزنامه های حزب توده... را می فروخت، با تیر زده و کشته بودند. معلوم شد اینکار را خلیلی(از طرفداران سید ضیاء) مدیر"اقدام" ترتیب داده... اتحادیه ی کارگران(وابسته به حزب توده) این وضع را علم کرد و هر وقت لازم میشد جنازه ی(روزنامه فروش) را بطرف مجلس می آوردند. وکلای اکثریت از ترس مردم، جلسه را ترک و مجلس را از اکثریت می انداختند. به محض اینکه مجلس اکثریت پیدا میکرد و می خواست که دولت و برنامه اش را مطرح و ساقط کند، فورا می گفتیم جنازه را برداشته و می آمدند و وکلای اکثریت از در مخفی در می رفتند و مجلس از اکثریت می افتاد. به روستا (سرپرست اتحادیه ی کارگری) می گفتیم آقا، جنازه را دفن نکنید... بدین ترتیب مجلس به آخر رسید و... قوام کار خودش را کرد..."(خاطرات سیاسی ایرج اسکندری، به اهتمام بابک امیرخسروی و فریدون آذرنور، ۱۳۶۶، فرانسه، ص ۸۴)

حیرتا! فکر می کنی جنازه ی آن جوان چند وقت دفن نشده؟ خودت را جای خانواده اش بگذار! و یادت باشد چون روزنامه ی حزب توده را می فروخته، کشته شده! حالا جسدش در دست "حزب طراز نوین طبقه ی کارگر" شده است چماق، تا طرفداران سید ضیاء را با آن تار و مار کنند! فکر می کنی چند نفر از آن کارگران سمپات حزب توده که هر روز آن جنازه را بر دوش می گرفتند و جلوی مجلس می آوردند، از سر صدق و علاقه فکر می کردند دارند برای افتخار و اعتلای میهن فعالیت می کنند؟ به اعضاء و سمپات های حزب توده در سراسر کشور فکر کن که از این قتل، ابراز انزجار می کردند، و با رگ های برآمده می خواستند خرخره ی سید ضیاء را بجوند؟ چند نفر در آن روزها بر سر این قضیه دست به یقه شدند و هرکدام به خیال خودشان از "حقیقت مطلق" دفاع می کردند؟ اگر یک روز، کسی در جلوی مجلس می رفت بالا و واقعیت داستان را برای مردم جسد به دوش تعریف می کرد، فکر می کنی چند نفر باورش می کردند؟ چه تهمت هایی به او می زدند؟ چه به روزگارش می آوردند؟ به اقلیت "ملیون" در مجلس فکر کن که از این نمایش با خبر بودند، اما چون با سید ضیاء و انگلیس ها مخالف بودتد، دم بر نمی آوردند!

کشتن روزنامه فروش البته جنایت است، اما این عمل با جسد او چطور؟ جنایت نیست؟ مثلن فکر می کنی فقط "توده ای"ها از این کارها کرده اند؟ چقدر از کارها و اعمال آیت الله کاشانی در فاصله ی ۱۳۲۷ تا پس از کودتای ۱۳۳۲ بر ملا شده؟ یا حسین مکی؟ یا جمال امامی؟ یا ... هی هی جبلی قم قم!

 

گفت رفتم خانه، دیدم کسی بغل زنم خوابیده. چاقو را کشیدم و با عصبانیت لحاف را پس زدم، دیدم عجب! آقامهدی خودمان است! آقا سه تایی آنقدر خندیدیم!
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

بیانیه ی جمعی از مدافعان حقوق برابر

در اعتراض به لایحه ی جدید خانواده 

 

مجلسیان ! این لایحه را از دستور خارج کنید 

با آغاز سومين سال فعاليت دولت نهم؛ هيئت دولت لايحه ای را تحت عنوان "حمايت از خانواده" به منظور بررسی و تصويب، به مجلس شورای اسلامی فرستاده است. اين لايحه بنا به ادعای ارائه دهندگان اش به دليل "لزوم تطبيق قوانین جاری با مسائل روز" و "رفع كاستی ها و نواقص در قوانين موجودِ حاكم بر نهاد خانواده" پيشنهاد شده است، حال آن که مواد مندرج در لایحه چنین ادعایی را رد می کند. این لایحه نه تنها تطبيقی با واقعيات زندگی زنان امروز ايرانی ندارد بلكه قوانین پیشنهادی آن عقب گردی 42 ساله را به نمایش می گذارد.

 

لایحه را اینجا بخوانید و حظ کنید:

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

با احترامات فائقه!

 

 

سرکار خانم! از من می شنوید، یک قدم دیگر هم برندارید، همین جا که هستید، بمانید.

عجله ای نداشته باشید خودتان و بچه ها را به "منطقه ی امن و رفاه" آن طرف خیابان برسانید.

امن ترین مناطق، معمولن خطرناک ترین مناطق اند، خانم!

فریب این ریاکاران بظاهر مهربان را نخورید که تا یک کیلومتری به احترام عبور شما ایستاده اند.

روال دنیا تقریبن همیشه بر همین منوال بوده.

این ریاکاران محترم، چند ماهی دیگر در مقابل فروشگاهی صف می بندند که یخچال هایش پر است از لاشه های شما و بچه هایتان!

به جسد پخته تان سر سفره ی شام کریسمس هم همین قدر احترام می گذارند، خانم!

حال و روز شما به روزگار "مردم" می ماند، "قبل" و "بعد" از انتخابات، یا

"قبل" و "بعد" از جنگ، یا

"قبل" و "بعد" از هرچیز، هرجا، هروقت!
+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی دویست و دوم

چرا همین امروز باید رفته باشم، بی حوصله، دست کرده باشم در کمد، بی تصمیم، یکی از آلبوم ها را بیرون کشیده باشم، از سر دلتنگی، تا با فنجان قهوه ام تقسیم کنم. آن وقت از پشت صفحه ای، بی انتظار، سرک بکشی، با آن لبخند، در ساحل رامسر! ... و من به تنها عکسی که از تو دارم، نگاه کنم، آنقدر که سال ها در چند ثانیه فشرده شوند... که راندیم تا شمال، در سکوت! تو باید به رامسر می رفتی و من به بابلسر. صبح ها بیرون می آمدیم، هر کدام به سویی می راندیم. دو روز بی تو، و دو شب با تو ... و باز راندیم تا ابتدای آمدنمان، همه ی راه، همه ی سفر کلامی نگفتیم. بیشتر نگاه بود، پر از خواستن، و گاه خنده ای، از شوق بودن. بلندترین جمله را تو، در راه بازگشت گفتی؛ "میتونم رادیو را روشن کنم؟" و من سر تکان دادم. همین... و "فرناندو"، فضا را پر کرد ...

"آن شب چیزی در آسمان بود..." نه! جای هیچ حسرتی نمانده! عکس را بر می گردانم؛ "من" نوشته است؛ "برای تو، پنجم شهریور، من!". همین! نه نامی از "تو" هست، نه نشانی از "من"! و زیرش "تو" این شعر را نوشته است؛

نگاهم با ابر بود،

که نامت بر انگشتم نشست.

دهان گشودم تا عادت را بخوانم

پرواز کرد،

چونان پاره کاغذی

در پیچ پیچ باد.

ابر در چشمم آب شد.

عشق را

در بستر خالی خواباندم،

با لای لای یک برگ.

بی باران..

 

رسیدیم، مرا رساندی، نگاه کردیم، لبخند زدیم، سر تکان دادیم، ... و تو رفتی... همین!

از همانجا، تمامی پنجم شهریورماه ها، بی تو گذشت.

 

چرا همین امروز باید ...

 

بسیار گشتم، تا پیدایش کردم. "فرناندو" را. آن وقت نشستم و با "آبا" دوباره، هزارباره خواندم؛

 

There was something in the air, that night

The stars were bright, Fernando

If I had to do the same again,

!I would,  my friend, Fernando

اوهوم!

 

"آن شب چیزی در آسمان بود ... نه! جای هیچ حسرتی نمانده!

اگر باید دوباره هم،

همان خواهم کرد".

 

سالروز تولدت شیرین.
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی دویست و یکم

حسن فیروزآبادی رئیس ستاد کل نیروهای مسلح نسبت به وجود "جریان سایه" در ایران هشدار داده و گفته که جبهه ای برای تضعیف و جنگ روانی علیه دولت تشکیل شده است! (راستش منم دیگه متقاعد شده ام که تقصیر دماغ لعنتی ممدسن است. چون از هر طرفی ریگ پرتاب کنی، بازم میخوره به دماغ ممدسن!)

آقای فیروزآبادی جریانات سیاسی داخلی را متهم کرده که خواسته یا ناخواسته با دشمنان همراهی می کنند. (اینم راست میگه، به علی. بنای جمهوری را طوری گذاشته اند که هر چی بگی "جنگ روانی" و "همراهی با دشمنان"است)

ایشان گفته است: "آنها جناح های سیاسی داخلی و کارگزاران انقلاب اسلامی هستند و دست اندر کار بعضی وسایل ارتباط جمعی و همه ما آنها را خودی می دانیم". (یعنی کرم از "خود" درخته؟)

تیمسار "خودی" ها را متهم کرده که "جریان سایه تشکیل داده اند و نه تنها با دولت همکاری نمی کنند بلکه از طریق یارگیری های خود، برای دولت کارشکنی و جنگ روانی راه می اندازند". (اینم درسته! وقتی "هری پاتر" هم جاسوس صهیونیزم از آب در می آید، تنها راه رهایی، همکاری با دولت است.)!

یادت هست که این دولت با تقلب و پشتیبانی چه گروه و نیرویی از صندوق "انتخابات آزاد" بیرون آمد؟ حالا تیمسار مربوطه از سیاست های اقتصادی و اجتماعی دولت فعلی حمایت کرده و گفته که "دولت احمدی نژاد هر روز گام بزرگتری در خدمت به اسلام و انقلاب و مردم بر می دارد". (نگرانی من اینه که "بزرگی" گام ها، باعث بشه خدای ناکرده جای دیگه عیب کنه. اونوقت خر بیار و باقالا بار کن!)

اشکالی ندارد اگر "ایران" جزو "اسلام" و "انقلاب" نیست. حالا دیگه خود "مشداسلام" هم صدایش در آمده، پس بهتر که کسی در "خدمت" به ایران "گام های بزرگ" بر ندارد. جایی که "تیمساران" در اقتصاد و فرهنگ و سیاست و... مو و زیر ابرو و شلوار و اینا ... صاحبنظرند، اقتصاد دانان و نمایندگان و مسولین جمهوری بیخود می کنند از وضع مملکت اظهار نگرانی می کنند. "شهر قصه" است دیگه! آخرش هم فیله می افته و دندونش می شکنه!

پی نوشت: فراموش کردم بگم که تیمسار بگیر و ببند بانوان و آرایشگاه ها و مسایل مهمی از این قبیل را "شاخص عمکرد دولت" نامیده و گفته اند؛ "برای حل معضلات اجتماعی، با مزاحمان جامعه و اشرار و اوباش (اسم های مستعار مردم!) که در دهه گذشته به نام آزادی، میدان پیدا کرده بودند، قاطعانه برخورد می شود". (تا اشرار باشند، "میدان آزادی" را دو دستی تقدیم تیمسارها کنند)

داستان آن جیب بر را شنیده ای؟ وقتی همه گفتند؛ بگیرید دزد را، فریاد زد "آی مردم، دزد! دنبال من بیایید تا پدر سوخته را نشانتان بدهم.. ".

خدای من! در چهره ی این تیمسار چه رازی هست که تا نگاهش می کنم دستگاه باورم آژیر می کشه؟

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  |